هفته نوشت کتاب


این روزها هر کجا که می روم حرف کتاب است. ناشر کتابش توقیف می شود، دانشجو در به در بن کتاب است، راننده تاکسی داد نمایشگاه می زند و شخصی از نبود پارکینگ می نالد، استاد کتاب معرفی می کند و بعضی هم باز بی پولن و ... خلاصه از اونجور فضاهایی است که خوشم می آید وقتی می بینم گپ و گفت هایمان فصل مشترکی دارد.
تجربه و خاطرات کتاب خوانی ام باز می گردد به 4-5 سالگی، مادر کتاب می خواند و من از بَر می کردم، بعد انگشتم را روی سطرها می گذاشتم و گویی باسوادم می خواندم: حسنی نگو یه دسته گل... تمام عشق و علاقه ام خواندن و ضبط کردن صدایم بود، صدایی که هنوز و همیشه با من زندگی می کند...
بعدها پستچی که می آمد با خود تجربه شیرین نامه و کتاب را به همراه می آورد. بسته های پستی حاوی کتاب های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بوی خوبی می داد، بوی کاغذ و کتاب، بوی روباه کلیله و دمنه، داستانهای خوب برای بچه های خوب...
بزرگتر که شدم اتوبان چمران، همان خیابانی بود که هم شهربازی داشت هم کتاب... نمایشگاه کتاب هیجان انگیزتر از شهربازی می شد وقتی از ورودی اش لابه لای درختان کاج می گذشتیم تا به سالن های بزرگ و غرفه هایی که بوی نویی کتاب می داد برسیم و بستنی اش بعد از پیاده روی و گرما خیلی می چسبید...
معمولن آخرین فرزند خانواده به تعداد تمام فرزندان قبل از خود تجربه زندگی دارد! یکی کتاب عجیب تر از علم یواشکی زیر کتاب هندسه شب امتحان و دیگری دانیل استیل و اشک می خواند. مجله های گل آقا کنار دیوار بالا می رفت و از همه سنگین تر و بزرگ تر شاهنامه بود، بلند کردن و ورق زدنش هنوز هم آسان نیست! سه تفنگدار تمامی تابستان را طی می کرد و عایشه بعد از پیامبر بحث برانگیز بود و هیچوقت نخواندمش...
هر انسانی جهانی را به ما می شناساند همانگونه که هر کتابی و در این هنگام با بعضی هم سو تر و هم نگاه تریم... شاهنامه و حافظ و مولانا که جزو سفره هر خانواده ایرانی است بعد از آن ها اولین کتاب شعری که در نوجوانی پدر به دستم داد هوای تازه احمد شاملو بود بعد فروغ و سهراب، اخوان و نیما و شهریار ... دری که به رویم باز شد ، پا به عرصه احساس گذاشتن و بلوغ بود...
روزگار دست به دست هم داد تا سهمی در چاپ کتاب داشته باشم. بازدید از چاپ روزنامه در دوران دبیرستان به کنار و روزی که برای اولین بار پا به چاپ خانه و لیتوگرافی گذاشتم به کنار. بوی مرکب و چاپ، چسب و صحافی و ورق زدن کتاب های داغ حس عجیبی بهم می داد مثل لذت خرید کتاب، لذت بخش ترین خرید دنیا... خوندن کتاب یه جور سفر تو زمانه، وقتی هرمان هسه ما رو با گرگ بیابان آشنا می کنه و صد سال تنهایی گابريل گارسيا ماركز رو به دوش می کشیم یا با نیکوس کازانتزاکیس شاهد به صلیب کشیده شدن دوباره مسیح می شویم...
حالا
نمایشگاه بین المللی کتاب/ مصلا
بشر به جاودانگی مبتلاست همان "جاودانگی" که چه خوب میلان کوندار با یک حرکت دست می تواند تصویرش کند. این غریزه در من وقتی با چیزی روبرو می شوم که خاطرات چندین سالمو جابجا می کنه یه کم دافعه ایجاد می کنه و یا شاید تصویری که از مصلا در کودکی دارم تصویر قشنگی نیست... از مکان که بگذریم و شکل ظاهر را نادیده بگیریم به مهمترین و درونی ترین بیان برگزاری نمایشگاه یعنی محتوا و معنای اون می رسیم... هممون کم و بیش با حاشیه ها و اخبار و کیفیت و سطح کتاب ها اونهایی که هستن و اونهایی که باید باشن و نیستن با خبریم من چیزی برای افزودن ندارم اما اتفاقی که افتاد جای فکر داره...
>>> وقتی افتان و سنگین با دست های کشیده از حمل کتاب ها زیر آفتاب تلو تلو می خوردم، پسرکی 16-17 ساله به دو از جلوم گذشت، باد سردی که به صورتم خورد بیشتر حاوی رنگ پریده و چهره ترسانش بود و دست هاش کیسه کتابی رو سفت چسبیده بود. وقتی مامورهای زرد پوش پلیس از همه طرف به سمتش ریختن آرزو کردم کاش کتابی که ربوده "نان سال های جوانی" هاینریش بل باشه و نگیرنش، اما وقتی یکی از مامورا از جلوش در اومد ... نه اون دزد نبود، اصلن اینکاره نبود، می شد اینو از لرزش دستا و نگاهش فهمید اما چی بود؟ چی باعث می شه جوونکمون نه هیچ چیز دیگه بلکه " کتاب " بدزده؟!
تپش های قلبش هم نبض
پاهایش را می لرزاند
در سر چیزی داشت
جمله ای یا خدایی
<<<
آی دا
شاعر نی ام و شعر ندام که چه گویند