
باران می بارد
از گلاب دره سرریز می شوم تا برکه های دارآباد
سرم را بالا می گیرم
قطره ریزه ای غسل تعمیدم دهد
باران بر گودی چشمانم
آخرین ذرات ریمل را با خود مرکبی می کند
بر پهنه صورتم جویی می کشد تائووار
مواج ، می خروشد آرام
می چکد بر گلوگه بغض و فرو می خورد همه آه های افسانه
آه
در پیچ و تاب قلبم می جوشد و مرور می شود
باران که می بارد
چکمه هایم شلپ شلپ می کنند زیر بلندترین کاج
نیاوران
تا ته باغ قهوه ی شیرینم دهد کافه تریای طوطی ها
از آخرین پله جمشیدیه، ریز ریز جمع می شوم
شُ ر شُ ر به شمیرانات می برم تا توچال تا کوه
پنجم
سرازیر می شوم با تله کابینی رقصان در کولاک و هو
هوی برف می شکافم
باران که می بارد
چِک چِک می شوم از چکانه ناودان های مثلثی ماسال
تا انتهای کله قندی ماسوله باد می خورم پران
پران
باران می شوم تا تو از آنجا تا اینجا پنداری خط
های سپید پیچ های چالوس را بشمری تا من
من غزل غزل سایه می خوانم از تو
کجا می شوم تا بشویم تن به خاک آلوده ی این شهر
در دره نشسته
که پیچ پیچ می خورد در بزرگراه های به همه جا گم
شده هیچ جا نشان
باران می شوم نهر به نهر کوچه های تنگ حیاط خلوت مادر جد پدری
تا لی لی کنان پشت بام خانه پدر جد مادری
تجریش که پرآب می شود دست بر دامان امامزاده
چادر پوش نذر می شوم
اجین می شوم با دوجین این شهر و پنجره هایش
از خانه آرمانی می پرسم مدرنیته اش چه نصبی با
نوستالژی ما دارد؟ خنده هایی حبابی تحویلم می دهد
قلپ قلپ آب می خورم تا دوراهی قلهک
جوی به جوی ماهی چینی از آب می گیرم
از کنج کافه نادری سلامی برای هدایت پرتاب می
کنم
و در
کوچه های آشتی کنان گم می شوم
شیر مرغ و جان آدمی را به بازاریان می سپارم
سیر سیر شرف الاسلام می شوم
تا پامنار پیاده می روم
باران که می بارد باز دلم باران می خواهد
باز این شهر را دوست می دارم
.
.
.
آی دا
"حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
میخواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
میخواستم
میخواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم "
احمد رضا احمدی