تولدم


بهار من

اردیبهشت که می آید می آیم

با بهار و طعم سکنجبین

بزرگتر می شوم

کودکانه هایم بیشتر

عاشق تر

خدارا نزدیک تر می خواهم

اردیبهشت ماه من است

اینبار آغازی دیگرگونه می خواهم

 ردپای تو تا همیشه با من می ماند

بدرود اردیبهشت

بدرود

 

آی دا

پی نوشت: علاوه بر کادوی مهتاب عزیز یکی از بهترین کادوهای امسالم هم از طرف کیانای مهربونمه که انیمیشن ( House of small cubes  (Oscar Winner 2009 رو بهم هدیه داد، کاری که خیلی دنبالش بودم و البته پیشنهاد خودش هم بود، الان درست یک ماهه که دنبال لینک دانلودشیم و هنوز نایابه! وگرنه همون موقع لینکشو می ذاشتم تا شما هم در برشی از کیک ما سهیم بشید...
دخترا دوستتون دارم
هدیه خودم هم سری کامل "کارتون های" تن تن بود که وااااااای خدا می دونه من با کتاباش چه زندگی ها کردم و چقدر دعا دعا می کردم تا برادر گرام زودتر بره مدرسه تا من تو اتاقش با کتابای تن تن و عکس هاش رو تختش ولو شم و کیف کنم :) جدای تن تن عاشق کاپیتان بد اخلاق و گنده دماغش بودم و میلو ، میلوی سفید که گول فرشته بده رو می خورد و ای خدا انگار همین دیروز بود!... :)))

هفته نوشت خلاقیت



سر این نخ رو بگیر ...

روبروی بوم در" پسِ پشت" نشسته ام، کپی پرتره " جنی ساویل" در دست چپم و دست راستم قلمو را تکان می دهد، تکان می دهد، تکان می دهد،  سرم می چرخد و چشمانم پرسش می کنند  >؟< پرسش. چه چیز جنی ساویل را "او" می کند و چه چیز فریدا را فریدا. به عبارتی پرسش های ذهن هنرمند از کجا می آید چه تفاوتی میان ذهن جستجوگر من و پیکاسوست!؟  آری همه چیز از پرسش آغاز می شود، از چرا سیب به پایین افتاد!؟ ... و چرا "ما" سر نخ را گم کرده ایم!؟

سوال؟ چیستی؟ هستی؟ من، من، من، خود، تو، همه

نگاه، فلسفه، جهان بینی، ایدئولوژی، علم، آفرینش، نظریه، قانون، اجتماع، تو، خانه، شهر، من، نگاه، عرفان، شرق، پیله، رنگ، عشق، عشق، عشق...

گالری نار< وسط سالن< استاد "و.خ" دست چپش را بالا می آورد، به جایی میان قفسه سینه اش اشاره می کند، به چشمانم عمیق نگاه می کند و می گوید: به قلبت گوش کن

ویدئو آرت> استاد " ع.ک " > درخت، سپید، ساکت> طبیعت> به طبیعت نگاه کن

کف گالری روی زمین< "ک" دوست < در گوشم زمزمه می کند < طبیعت آبستره است

آتلیه آفتاب> استاد"ح.م" > نقاشی سهل و ممتنع است

کارگاه طراحی< استاد" ع.ب" در حال امضا کردن کتابش< شاگرد خوبم< نقاشی یعنی زندگی

خلاقیت یعنی ارتباط

با خود، من، تو ؛ هستی، زندگی، مرگ

خلاقیت یعنی نزدیک، ساده

سر نخ رو بگیر...

زیستن انسان ها گره خورده با ارتباط و هنگامی که ما بیشتر و بیشتر با خودمان یکی شویم و به شناخت و چیستی و چگونگی خود برسیم سپس به چیستی و چگونگی رابطه تنگاتنگ خود با پیرامون و دیگران می رسیم و در این سفر کسی که نقاب از چهره بیندازد و برای پسند دیگران پشتک وارو نزند به خلاقیت دست می یابد و در این هنگام نگاه او نادیدنی ها را می بیند و پرسش هایی را سوال می کند که همواره بوده اند و پرسیده نشده اند و این همه با عشق راستین میسر است.

برای شناخت باید در بطن اش زیست، به روزمرگی اش کشاند. در این کنش و واکنش هر روزه، این تنگاتنگی وجود و شناخت حاصل می شود. و این نه تنها به دنیای هنر بلکه بر همه ابعاد زندگی صادق است. این روابط هر روزه زن و مرد در زندگی مشترک آنها را به شناخت انفرادی و اجتماعی می رساند، تمرین هر روزه مدیتیشن تو را به نیروانا می رساند و هر روز طراحی کردن ترا استاد می کند و کوهنورد تا دست به سنگ نبرد و خاکی نشود نمی تواند بگوید من کوه را می فهمم...

و خلاقیت در جایی که ارتباط هست در این هزار توی پر رفت و آمد ایجاد می شود و به دنیا می آید. خلاقیت یعنی با چیزی زندگی کردن.

هنرمندان انسان های عجیب و غریب، متفاوت و مال دنیای دیگری نیستند، شاید فقط بیشتر از بقیه مشتاق " زندگی" کردن باشن.

سر این نخ رو بگیر...

از پشتِ دیوارِ پسِ پشت

ه:می خوام برم تا سرکوچه، چی می خواستی!؟

در حالی که قلمو ها رو فرو می کنم تو نفت و دستمو با کهنه پاک می کنم

آ: واستا خودمم میام

روبروی پارکینگ، تو کوچه

ه: با این شلوار!ً؟

آ: مگه چشه!؟ خوب از ماشین پیاده نمی شم!

نیم ساعت بعد وسط لوکس ترین پاساژ بالای شهر در حالی که قاشق پلاستیکی بستنی میوه ایم رو تو دهنم این ور اونور می برم و گوشام از خوشحالی بالا پایین می رن و در حالی که جلوی ویترین بنتون وایستادم و به خانم خوشگل ویترینی نگاه می کنم به ذهنم می رسه که برم کلاف پشمی رنگی قدیمی َ رو از تو چمدون در بیارم و ...

عاشق این گریزای وسط کارم وقتی که بعد از کلی کشتی گرفتن با "جنی" حالا دستامونو می ندازیم گَل همو می زنیم بیرون تا کمی دَم اکسیژن بگیریم و بازدم نفت و روغنمونو خالی کنیم، وقتی لباسامو عوض نمی کنم و با همون شلوار گشاد و رنگی و قیافه ای که یه رد قلمو آبی از زیر چونش رد شده لاقید نگاه مردم بستنی می خورم و گهگاهی نگاه مردمو رو خودم حس می کنم، متاسفانه یه جورایی جلب توجه می کنه آستینای شل و ول مانتو و پیژامای از همه رنگ! اما این منم، خود منم، همینی ام که هستم و لازم نیست واسه همرنگ جماعت شدن و خوشایند طبع بقیه گونه هامو گل گلی کنم و رنگ شالم با رنگ ماتیکم جور در بیاد. روزمرگی من اینه و اونوقت بیشتر خودمو می شناسم که برای "من" باید رفت در پسِ پشت ...

خلاقیت از سادگی زاییده شد و آفرینندگی ما را دچار خدا کرد و عشق فرزندش شد

روبروی بوم در" پسِ پشت" نشسته ام و دستم می چرخد و می چرخد و 

سر این نخ رو بگیر...

 

آی دا

هفته نوشت کتاب



این روزها هر کجا که می روم حرف کتاب است. ناشر کتابش توقیف می شود، دانشجو در به در بن کتاب است، راننده تاکسی داد نمایشگاه می زند و شخصی از نبود پارکینگ می نالد، استاد کتاب معرفی می کند و بعضی هم باز بی پولن و ... خلاصه از اونجور فضاهایی است که خوشم می آید وقتی می بینم گپ و گفت هایمان فصل مشترکی دارد.

تجربه و خاطرات کتاب خوانی ام باز می گردد به 4-5 سالگی، مادر کتاب می خواند و من از بَر می کردم، بعد انگشتم را روی سطرها می گذاشتم و گویی باسوادم می خواندم: حسنی نگو یه دسته گل... تمام عشق و علاقه ام خواندن و ضبط کردن صدایم بود،  صدایی که هنوز و همیشه با من زندگی می کند...

بعدها پستچی که می آمد با خود تجربه شیرین نامه و کتاب را به همراه می آورد. بسته های پستی حاوی کتاب های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بوی خوبی می داد، بوی کاغذ و کتاب، بوی روباه کلیله و دمنه، داستانهای خوب برای بچه های خوب...

بزرگتر که شدم اتوبان چمران، همان خیابانی بود که هم شهربازی داشت هم کتاب... نمایشگاه کتاب هیجان انگیزتر از شهربازی می شد وقتی از ورودی اش لابه لای درختان کاج می گذشتیم تا به سالن های بزرگ و غرفه هایی که بوی نویی کتاب می داد برسیم و بستنی اش بعد از پیاده روی و گرما خیلی می چسبید...

معمولن آخرین فرزند خانواده به تعداد تمام فرزندان قبل از خود تجربه زندگی دارد! یکی کتاب عجیب تر از علم یواشکی زیر کتاب هندسه شب امتحان و دیگری دانیل استیل و اشک می خواند. مجله های گل آقا کنار دیوار بالا می رفت و از همه سنگین تر و بزرگ تر شاهنامه بود، بلند کردن و ورق زدنش هنوز هم آسان نیست! سه تفنگدار تمامی تابستان را طی می کرد و عایشه بعد از پیامبر بحث برانگیز بود و هیچوقت نخواندمش...

هر انسانی جهانی را به ما می شناساند همانگونه که هر کتابی و در این هنگام با بعضی هم سو تر و هم نگاه تریم... شاهنامه و حافظ و مولانا که جزو سفره هر خانواده ایرانی است بعد از آن ها اولین کتاب شعری که در نوجوانی پدر به دستم داد هوای تازه احمد شاملو بود بعد فروغ و سهراب، اخوان و نیما و شهریار ... دری  که به رویم باز شد ، پا به عرصه احساس گذاشتن و بلوغ بود...

روزگار دست به دست هم داد تا سهمی در چاپ کتاب داشته باشم. بازدید از چاپ روزنامه در دوران دبیرستان به کنار و روزی که برای اولین بار پا به چاپ خانه و لیتوگرافی گذاشتم به کنار. بوی مرکب و چاپ، چسب و صحافی و ورق زدن کتاب های داغ حس  عجیبی بهم می داد مثل لذت خرید کتاب، لذت بخش ترین خرید دنیا... خوندن کتاب یه جور سفر تو زمانه، وقتی هرمان هسه ما رو با گرگ بیابان آشنا می کنه و صد سال تنهایی گابريل گارسيا ماركز رو به دوش می کشیم یا با نیکوس کازانتزاکیس شاهد به صلیب کشیده شدن دوباره مسیح می شویم...

حالا

 

نمایشگاه بین المللی کتاب/ مصلا

بشر به جاودانگی مبتلاست همان "جاودانگی" که چه خوب میلان کوندار با یک حرکت دست می تواند تصویرش کند. این غریزه در من وقتی با چیزی روبرو می شوم که خاطرات چندین سالمو جابجا می کنه یه کم دافعه ایجاد می کنه و یا شاید تصویری که از مصلا در کودکی دارم تصویر قشنگی نیست... از مکان که بگذریم و شکل ظاهر را نادیده بگیریم به مهمترین و درونی ترین بیان برگزاری نمایشگاه یعنی محتوا و معنای اون می رسیم... هممون کم و بیش با حاشیه ها و اخبار و کیفیت و سطح کتاب ها اونهایی که هستن و اونهایی که باید باشن و نیستن با خبریم من چیزی برای افزودن ندارم اما اتفاقی که افتاد جای فکر داره...

>>> وقتی افتان و سنگین با دست های کشیده از حمل کتاب ها زیر آفتاب تلو تلو می خوردم، پسرکی 16-17 ساله به دو از جلوم گذشت، باد سردی که به صورتم خورد بیشتر حاوی رنگ پریده و چهره ترسانش بود و دست هاش کیسه کتابی رو سفت چسبیده بود. وقتی مامورهای زرد پوش پلیس از همه طرف به سمتش ریختن آرزو کردم کاش کتابی که ربوده "نان سال های جوانی" هاینریش بل باشه و نگیرنش، اما وقتی یکی از مامورا از جلوش در اومد ... نه اون دزد نبود، اصلن اینکاره نبود، می شد اینو از لرزش دستا و نگاهش فهمید اما چی بود؟ چی باعث می شه جوونکمون نه هیچ چیز دیگه بلکه " کتاب " بدزده؟!

تپش های قلبش هم نبض

پاهایش را می لرزاند

در سر چیزی داشت

جمله ای یا خدایی

<<< 

 

آی دا

هفته نوشت باران


باران می بارد

از گلاب دره سرریز می شوم تا برکه های دارآباد

سرم را بالا می گیرم

قطره ریزه ای غسل تعمیدم دهد

باران بر گودی چشمانم

آخرین ذرات ریمل را با خود مرکبی می کند

بر پهنه صورتم جویی می کشد تائووار

مواج ، می خروشد آرام

می چکد بر گلوگه بغض و فرو می خورد همه آه های افسانه آه

در پیچ و تاب قلبم می جوشد و مرور می شود

باران که می بارد

چکمه هایم شلپ شلپ می کنند زیر بلندترین کاج نیاوران

تا ته باغ قهوه ی شیرینم دهد کافه تریای طوطی ها

از آخرین پله جمشیدیه، ریز ریز جمع می شوم

شُ ر شُ ر به شمیرانات می برم تا توچال تا کوه پنجم

سرازیر می شوم با تله کابینی رقصان در کولاک و هو هوی برف می شکافم

باران که می بارد

چِک چِک می شوم از چکانه ناودان های مثلثی ماسال

تا انتهای کله قندی ماسوله باد می خورم پران پران

باران می شوم تا تو از آنجا تا اینجا پنداری خط های سپید پیچ های چالوس را بشمری تا من

من غزل غزل سایه می خوانم از تو

کجا می شوم تا بشویم تن به خاک آلوده ی این شهر در دره نشسته

که پیچ پیچ می خورد در بزرگراه های به همه جا گم شده هیچ جا نشان

باران می شوم نهر به نهر  کوچه های تنگ حیاط خلوت مادر جد پدری

تا لی لی کنان پشت بام خانه پدر جد مادری

تجریش که پرآب می شود دست بر دامان امامزاده چادر پوش نذر می شوم

اجین می شوم با دوجین این شهر و پنجره هایش

از خانه آرمانی می پرسم مدرنیته اش چه نصبی با نوستالژی ما دارد؟ خنده هایی حبابی تحویلم می دهد

قلپ قلپ آب می خورم تا دوراهی قلهک

جوی به جوی ماهی چینی از آب می گیرم

از کنج کافه نادری سلامی برای هدایت پرتاب می کنم

 و در کوچه های آشتی کنان گم می شوم

شیر مرغ و جان آدمی را به بازاریان می سپارم

سیر سیر شرف الاسلام می شوم

تا پامنار پیاده می روم

باران که می بارد باز دلم باران می خواهد

باز این شهر را دوست می دارم

.

.

.

آی دا


"حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم " 


احمد رضا احمدی