تبليغاتX
سه نقطه سيب...



چه بگویم؟ سخنی نیست


می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست

پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست

چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز خموشی که دراند کفنی
نیست
وندر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟

سخنی نیست...


* شعر از احمد شاملو - به بهانه دستگیری مجدد کوهزاد اسماعیلی


پی نوشت: روزی که کوهزاد دوباره دستگیر شد اومدم اینجا این شعرو نوشتم، اما تو ثبت موقت گذاشتمش... من و تو به هم قول دادیم که خوب باشیم، که دستامونو برای کوهزاد و بقیه سبز نگه داریم... پس دلم می خواست وقتی میام سخنی باشه... عکسیو که هنگام عکاسیش فکر می کردم کوهزاد حتما می پسنده تو فتو بلاگ گذاشتم که کامنت و شعر کیانای عزیزم برای عکس منو به اینجا آورد... عجیبه که عنوان این مطلب با  قبلی یکی شده، مگر نه اینکه بارها و بارها از نو شروع می کنیم... 

دوست خوبم کیانای مهربون، برای تمام لحظاتی که با من زندگی کردی، حس کردی و سهیم شدی و بخاطر شعر و کلامت که همیشه به دلم می شینه با همه قلبم سپاسگزارم و دوستت دارم...

و همینطور مرجان خانِم که اول آذر کامنت "خیلی وقته آپ نکردی"ات یه جورایی دل به دل و تله پاتی و... دختر دلم برات تنگه و تو خوابمی هِی هِی...

حیف که من امروز کامنت ها رو دیدم، حالا دو بجای یک، ماه تازه شروع شده ;)

لینک شعر کیانای عزیزم که برای من نوشته، هورااا :)  http://www.baranebihengam.blogspot.com

و در پایان ترانه‌ی ایرج جنتی عطایی عزیزم که با حال و هوای این روزامون جوره :)


بگو آره بگو نه

بگو نه! به خط کشيدن رو پرِ پرواز رويا
بگو نه! به سنگ پروندن به قناري به شقايق
به سياه کردن آينه به قفس کردن مهتاب
بگو نه! به سنگسار دوتا پروانه‌ي عاشق

رد شو از ترس و به سايه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقي آسون شه!

بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات يخ شب واشه
به رهايي بگو آره!
بگو آره که جهان زيبا شه !

بگو آره به ترانه
بگو آره به شکفتن

بگو نه! به رمز و راز و
به اشاره ها بگو نه!
تو به اين نو شدن از نو
بگو آره بگو آره
به دوباره دلسپردن
به دوباره‌ها بگو نه!

رد شو از ترس و به سايه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقي آسون شه!

بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات يخ شب واشه
به رهايي بگو آره
بگو آره که جهان زيبا شه !


پی نوشت دوم: نقاشی اتود یکی از مجموعه تابلوهای پروژمه با عنوانِ ...  بعدا می گم ;)

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 10:12 AM توسط آیدا میرزایی| |


*زمانهايي هست كه احساس مي كنيم اين لحظه شروع خوشبختيه اما اون لحظه خود خوشبختيه... همون لحظه‌، همون ساعت... 

بعد از بيشي از يك ماه سكوت با اين جمله و عكسي از نيلوفر آبي آتليه باز آمدم...

لحظه هايي از صبح زود كه به بركه كوچولو آتليه سر مي زديم و با ديدن غنچه نيلوفر آبي لحظه به لحظه شاهد بازشدنش بوديم تا سر ظهر كه ديگه از هيجان ديدنش مست شادي بوديم... و گويي ماهي گلي هاي بركه هم دور اين غنچه نو رسيده به رقص و پايكوبي مشغولن، مثل ما دورش جمع مي شدن و روي آب دايره درست مي كردن... اونها هم مي دونستن كه عمر اين گل به كوتاهي چند روزه و سعي مي كردن خاطره اون زيبايي رو تو حافظه هاي كوتاه مدتشون ثبت كنن... و من شاد بودم كه حافظه ام لحظه هاي خوشبختي ام را تا پايان عمر به خاطر مي سپارد...


آي دا...

پي نوشت: *در سكانسي از فيلم ساعت ها مريل استريپ روي تخت دراز كشيده و از جوانيهايش به دخترش مي گويد...اصل متن:

I remember thinking myself: So this is the BEGINNING OF HAPPINESS

this is where it starts and of course there is always more

never occur to me

it wasn't the beginning

it was HAPPINESS

it was the moment

...right there

عكس ديگر را مي توانيد در www.ida-mirzaee.com ببينيد :)

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 1:3 PM توسط آیدا میرزایی| |


كاملا يادم مي آيد كه آن زمان يعني در 14 سالگي ام نيز وقتي كه هنوز طعم تلخ گازاشك آور با گلويم آشنا نبود و ضربه باتوم بر تنم ننشسته بود، اين آلبوم مايكل جكسون "History" برايم تكان دهنده بود مخصوصا اين كليپش كه طراوت رنگهايش و ريتم طبلها و همراهي رقص و پايكوبي اش با ضربان قلبم يكي مي شد و عجيب كه اين روزها كلامش با حال و هواي اين روزهاي سرزمينمان يكي است... اين همان چيزي است كه مايكل جكسون را براي هميشه زنده و جاويدان نگه مي دارد،‌ او در تاريخ زنده است...

They Don't Care About Us

Skin head, dead head
Everybody gone bad
Situation, aggravation
Everybody allegation
In the suite, on the news
Everybody dog food
Bang bang, shot dead
Everybody's gone mad

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Beat me, hate me
You can never break me
Will me, thrill me
You can never kill me
Jew me, Sue me
Everybody do me
Kick me, Kike me
Don't you black or white me

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Tell me what has become of my life
I have a wife and two children who love me
I am the victim of police brutality, now
I'm tired of bein' the victim of hate
You're rapin' me of my pride
Oh, for God's sake
I look to heaven to fulfill its prophecy...
Set me free

Skin head, dead head
Everybody gone bad
trepidation, speculation
Everybody allegation
In the suite, on the news
Everybody dog food
black man, black mail
Throw your brother in jail

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Tell me what has become of my rights
Am I invisible because you ignore me?
Your proclamation promised me free liberty, now
I'm tired of bein' the victim of shame
They're throwing me in a class with a bad name
I can't believe this is the land from which I came
You know I do really hate to say it
The government don't wanna see
But if Roosevelt was livin'
He wouldn't let this be, no, no

Skin head, dead head
Everybody gone bad
Situation, speculation
Everybody litigation
Beat me, bash me
You can never trash me
Hit me, kick me
You can never get me

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Some things in life they just don't wanna see
But if Martin Luther was livin'
He wouldn't let this be

Skin head, dead head
Everybody gone bad
Situation, segregation
Everybody allegation
In the suite, on the news
Everybody dog food
Kick me, Kike me
Don't you wrong or right me

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us
لينك اين ويدئو را در يوتوب برايتان مي گذارم
http://www.youtube.com/watch?v=latLyAI_mbU&feature=related
و همچنين ورژن ديگري از آن در زندان
http://www.youtube.com/watch?v=nAyXFwLO0a4
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 6:2 PM توسط آیدا میرزایی| |



با چشمانی از حیرت گشاده

خیره ی خونین نگاهم، بر جایش خشک مانده

هوا از نفس ایستاده

من اینجا دهان های از فریاد پر را نمی شنوم

من صدای پر پر زدن دخترک را می شنوم

دخترک! کافی بود یک قدم آن طرف تر

تو بر آسفالت چشم خونین کنی بر جنازه ام

دویدن هایم اینجا مسخ است

اینجا این کوچه باریک شاهد به خون نشستن دست های سبز ماست

نفسی پیش از این

حنجره ام داد بر نَشُستن خون با خون می داد

دخترک مادرم مادرت است اینجا

فریاد هایش به فریاد خواهی تو آسمان را می شکافد

جگر خونینش می گرید

فریاد می زند اگر خواهرت بود هم نمی کشتی

من اما نمی دانم!

تو بگو دخترک، خواهرم

خونت را با خون بشویم!؟

شانه به شانه تو ایستادم این روزها

تهران را سکوت به فریاد کشید

تا از ایمانمان بر خود ببالیم

امروز خون و خاکستر از سر و رویمان می بارد

و من در تقابل اینهمه خشم صدایم در نمی آید

سر کوچه خون توست که مردانمان دست بر آن می کِشند

و می گریند

مشتهایشان را بر آن دستی که ماشه کشید فرود می آورند

من پاهایم بر مرگ تو ایستاده

من اما ساکتم دخترک!

چه شهادتی موثق تر از چشمهای من می خواهی تاریخ!؟

دلم می خواهد چشم هایم را در بیاورم و حافظه ام را بشورم

نه! اینجا شور و احساسی گری حرفی برای گفتن ندارد

و شعار " می کشم می کشم هرکه برادرم کشت " نفرت انگیزتر از چشم های بی نگاه

و روح های تهی از انسانیت دشمنانمان است

برادر! اینجا قلب های از تپش افتاده داد سخن بر می آورند

دخترک، خواهرم، تو بگو چه باید کرد!؟

امروز چه بر سرمان آمد

من نه دست هایم بر خونت خون ریخت

نه صدایم به شعار آراسته شد

و نه اشک هایم خونت را شست

خون تو تا همیشه سر آن کوچه باقی می ماند

و صدای ما چه می شود

مگر نه اینکه گفتیم " سکوت سرشار از ناگفته هاست " 

مگر نه اینکه صدایمان هم آواز شاملوها شد تا رساتر شود

می ترسم دخترک

یکی از روزهای خاکستری امیدم

پیش از جوانه زدن سبزی وجودمان جایی نوشتم:

نسل خاموشِ نسل من

شکاف عمیق میان بستر و خواب

رویا را از چشمانش ربوده

و تباهی آرزو

از مژگانش حق آویز

تاب تاب می  خورد

اما این روزها به باورهای نسلم ام که بیداری اش را با لبخند نثار می کند

دل به امید بستم و با شادی زدودن رخوت

جوانه زدم و سبز شدم تا برای نسل های بعد راه بروم

اینک عزادارم باز

بر مرگ تو

و تمامی خون هایی که ریخته شد

به خانه باز گشته ام و دعا می خوانم

برای راهمان؛ راهی که جوابش خشونت نبود

راهی که پایانش خون نیست

تا ندای آزادی و عدالت و صلح

 ...

 

شنبه 30 خرداد 88

در یکی از کوچه های امیرآباد روبروی گارد سر کوچه با گلو و چشم های سوزناک فریاد " نترسید نترسید ما همه با هم هستیم " سر می دادیم که با فریاد " دخترِ مردمو کشت " به سمت صدا دویدیم، اولین لباس شخصی را که دیگر لباسی بر تن نداشت با سر شکسته و فریاد " نکشید نکشید، ما آدم کش نیستیم" به سوی نیروی انتظامی سوق دادیم و برای پیدا کردن اسلحه و کمک دویدیم که ... برای تیری که به قلب اصابت می کند زمان کمترین صبری ندارد. " ندا " را بردند و خونش برای همیشه سر آن کوچه ماند. اما برای جلوگیری از خشم و انتقام طلبی مردم هیچ نیرویی توان مقاومت نداشت، قاتلش را در یکی از خانه هایی که برای کمک در را باز گذاشته بود یافتند و دست هایشان را که بر خون ندا گذاشته بودند با خون دیگری آرام می کردند... من صدایم در سینه حبس بود و چشم دوخته بودم بر خون گرم مردی که آرام آرام بر آسفالت و تا زیر کفش هایم جاری می شد. و به کندی نگاهم بر مشتهای مردانی که بر آسمان بلند می شد و فرود می آمد حرکت می کرد. تمام خشمم معطوف بر آن نیرویی بود که از این مرد قاتل ساخته بود! به همانی که به اینها یاد داده بود تا وقتی سر تفنگشان را بر روی انسانی می گیرند نگاه نکنند! من اما نگاه می کردم، با تن لرزان و بغض خفه شده ام، با دست های که پیش به سوی کشتن نمی برد، ساکت بودم...  

ساعتی پیش از این

وقتی از هفت تیر تا ولیعصر و بلوار کشاورز به سمت ساعت 4 انقلاب حرکت می کردم گوشه به گوشه خیابان چشم به چشمان مردانی می دوختم که به فاصله دو قدم از هم ایستاده بودند، دوقدم تا چهره و نگاه بعدی و در تمان این دو قدم ها چیزی که من را ترساند چشم های خالی از نگاهشان بود و وقتی بیشتر ترسیدم که زنی مسن رو به یکی از جوانهای گاردی که 16-17 ساله نشان می داد کرد و گفت: چطور می توانی هم سن و سال های خودت را بزنی!؟ که مردی مسن با ریش سفید آمد و پسر را به سمت خود کشید و گفت: نگاهشان نکن! بهشان نگاه نکن. اینجا دلم فرو ریخت و گفتم اگر به چشم های هم نگاه نکنیم پس چگونه صدای هم را بشنويم!؟ فریاد سکوت ما از نگاه هایمان جاری است...

 

پی نوشت:

- دکتر بالای سر ندا، آرش حجازی ( ناشر رسمی کتابهای پائولو کوئلو در ایران ) بود  و ندا در دستان او جان باخت... 

- شرط بودن و شرکت در این روزها از 23 خرداد تا به امروزم نبردن دوربین بود که درگیری با لباس شخصی ها و خاطره ناخوشش از چهارشنبه سوری در ذهن مادر مانده، بجز راهپیمایی روز پنجشنبه در توپخانه كه عكس هايش را در فوتوبلاگم مي گذارم...

 

آي دا...

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:11 PM توسط آیدا میرزایی| |
ساعت پنج بعدازظهر طبق قرار يكي يكي سر  رسيدند

دست در دست هم در خيابان وليعصر از تجريش تا ا ا ا ا ...  پارك وي ، ونك و كسي چه مي داند آخر اين صف كجاست!؟

پايتخت را امرزو سبزپوش ها سبز كردند...

پي نوشت: تمام انرژي باقي مانده ام از 14 ساعت ايستادن را جمع كردم تا چند تايي از عكس هاي امشب را بگذارم اينجا. عكس ها خبري - اجتماعي است و بدون اديت و كاملا خام ( اينجوري اش را بيشتر دوست دارم،‌ كاملا داغ و تازه )

ايول!










آي دا...



نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 2:17 AM توسط آیدا میرزایی| |



همين چند وقت پيش بود كه نوشتم دلم براي كوهستان تنگ است...

بايد بگويم خدا خيلي دوستم دارد كه تا شنيد، به چند تا چشم برهم زدني جورش كرد. مگر مي شود مخاطب پشت تلفن بگويد ييلاق مي آيي و بگويم نه!؟ ييلاق را دوست دارم چون هم آن بالاي بالايي و سر به آسمان داري بر سر كوه، هم چشم به آبي دريا دوخته اي. به اين دو با هم عشق مي ورزم...

از رفتن به سفر در تعطيلات اصلا راضي نيستم،‌ مخصوصا با اوضاع ترافيك هولناك و خسته كننده اي كه مثل خوردن آبليمو رو مستي مي ماند! پس تِي و بِ ي كرديم كه تا اول چالوس مي رويم اگر شلوغ بود و ترافيك، سر اسب را كج مي كنيم و هي هي خانه. شهودم مي گفت وقتي صدايت كرد اولا نه نگو دوما خودش با آن جذابيت مغناطيسي ترا مي برد،‌ پس بسپار به او و بگو يا علي. وقتي چشممان به اولين ترافيك ترسيد و ديديم زبانمان به برگرديم نمي چرخد فهميدم اين از آن رفتن هاست و وقتي گرفتگي ده دقيقه اي اولين گلوي جاده رو رد كرديم و تا آخرش تخته گاز رفتيم به شهودم يه براووو جانانه گفتم! اصلا عاشق همين يه هويي سفرهام كه هرچي دم دستته مي ريزي تو ساك و مي پري رو زين اسبت و ميري دنبال همون حسي كه گفتم. اصلا نمي دوني كجاست و قبلا رو نقشه پيداش نكردي و داري مي ري كه دلتو بزني به دريا. البته از حق نگذريم بايد اينجا از تكنولو‍ژي پيشرفته ارتباطات ( اينترنت ) كمال تشكر رو به جا بياريم كه با يكم جستجو و رزرو آنلاين! تونستيم براي اقامت يك شب در متل جواهرده براي سه خانم جاي امني رو فراهم بياريم. كه البته تعجب من درباره رزرو و پيش پرداخت اينترنتي تا با صاحب هتل آشنا نشدم ادامه داشت. بي گدار به آب زدن من و خواهر خانمي تا اونجايي هست كه يادمان نرود براي سه خانم مسافر و غريب، بي جنس مذكر شرايط چندان شوخي بردار نيست. تمام جاده چالوس را بدون ترافيك گذرانديم و خوش گذرانديم. نزديكي هاي رامسر كه رسيديم دوستي ( تلفني ) پيشنهاد تلكابين سواري را داد. ما هم چندان برنامه مشخصي نداشتيم و باز هم مي گويم در اينجور مواقع گفتن نه حرام است پس يك دور بيشتر زديم تا ماجراجويي مان را تكميل كنيم و عجب دوري و جايي! رامسر پلازا از عيد افتتاح شده بود و ترگل و برگل جوري كه هنوز كيسه و زباله هاي بازنيافتي چشم را نمي آزرد. اصلا اين آشغالها را كه در طبيعت مي بينم دلم مي خواهد بشينم زار زار گريه كنم. عجب استقبالي! كه بدرودش طبق معمول با نصايح "ترا خدا نذاريد اينجا حيف شود و كثيفِ" من با مسئولين پايان يافت. خيلي دلتان را نمي سوزانم و براي تشريح مفصل هال و هواي آنجا به عكس ها اكتفا مي كنم كه براي اولين بار دوربينم كه يك خسته نباشيد عريض و طويل مي طلبد جا كم آورد و من را با بيش از پانصد عكس راهي كرد!

پيچ پيچ پيچ خورديم و رفتيم بالا 2000 متر بالاتر از سطح دريا... ( ادامه دارد )

 

آي دا...

 

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 0:14 AM توسط آیدا میرزایی| |

(pablo picasso (woman in front of a mirror


نه اينبار استعاره به غزل مي برم نه عشق

نه دل به دل آسمان مي سپارم نه آب

نه

اينبار طعنه به خود مي زنم از تو

ساده مي روم

بي اشك و آه پشت سر    



آي دا...

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 5:55 PM توسط آیدا میرزایی| |



كفشامو برداشتم كه تو تاريك روشني صبح بزنم بيرون،‌ يه نگاه به آيينه نزديك در انداختم اما با ديدن چشماي پف كرده و چهره خسته ام سركيف كه نيومدم هيچ، تازه فهميدم چقدر كم خوابي دارم. دستگيره رو طوري گرفتم و چرخوندم كه خيلي خوب حاليش شد مثل هر روز ديرم شده. كفشامو كه انداختم رو پا دري چشمم خورد به يه كاغذ سفيد تو پاگرد. تو دلم گفتم لابد از بس قبض ها رو از تابلو اعلانات آپارتمان برنداشتيم اومدن انداختن جلو درمون. همينجوري كه پاي چپم و كردم تو كفش و پشتشو كشيدم نيم خيز برش داشتم. كاغذ سفيد بارون خورده چروك چركي متعلق به پست چي بود و حالا من! نوشته بود كه دو بار اومده و نبوديم و مجبور شده بسته رو بفرسته به پستخونه تا بريم تحويل بگيريم و اگه تا چهل و هشت ساعت مراجعه نكنيم بر مي گرده سر خونه اولش! نا خودآگاه گفتم: "پستچي هميشه دوبار زنگ مي زند "! يكي از موهبت هاي خداوندي بعد از كشف برق همين پست است. خدا پدرشان را بيامرزد كه هنوز الكترونيكي نشده اند در دنيايي كه هجوم صفر و يك بيداد مي كند و روابط پيچيده انساني را ساده!

منتظرش بودم اما نوشتن نام پدربزرگ مرحومم جاي دريافت كننده گيجم كرد‌، نكند كار و كاسبي پست به ديار باقي هم كشيده شده و ما بي خبريم! اگر نه، نكند اشتباهي است؟ مرورگر زمانم گفت پنجشنبه يعني تا 12 كار مي كنيم و من هم تا آن زمان مشغول زير رو كردن هنرم... برگه را گذاشتم رو جا كفشي و به دو زدم به كوچه. ديگه خبري از پف زير چشم و كم خوابي نبود و بگي نگي تا سر كوچه را لي لي كنان چون دختركان سرخوش با موهاي خرگوشي كه بالا پايين مي پرند رفتم. دل تو دلم نبود مثل شب هايي كه پدر از سفر برمي گشت و من عاشق باز كردن چمدان بودم، فقط عاشق چمدان نه سوغات تويش! هيجان باز كردن چمدان را تا فردا صبح تاب نمي آوردم، ‌دلم مي خواست بوي لباسهاي چرك و مچاله را در مقابل تاي اتوي شلوارهايش و پيراهني كه منظم و مرتب چون پشت ويترين بر جاي خود بود بگيرم و با خود در رختخواب بخوابانم. گروپ گروپ قلبم نمي ذاشت بگويم: پدر لطفا تا 12 به پستخانه برويد وگرنه بر مي گردد!؟ چي؟ بسته دارم...

تا خانه را پرواز كردم‌، روي ميز ناهارخوري يافتمش. گذاشتمش روي تخت و خوب نگاهش كردم،‌ هيچ چيز نمي توانست اين لذت را از من بگيرد حتي هيجان و كنجكاوي. براي هرچه بهتر برگزار كردن هر لذتي بايد تا مي توانيم صبوري به خرج دهيم و اين غنجي كه ته دلم مي رفت وقتي نگاهش مي كردم مانع باز كردنم مي شد. بعد از آنكه چند باري دستخط و آدرس را مرور كردم فهميدم انتظار چيز قشنگي است. ديگر چندان مهم نبود چه چيزي داخل جعبه است هرچند با محتوياتش چشم به دنيايي گشودم كه خود فصل ديگري مي طلبد... اما محتويات پست هاي الكترونيكي نشده بوي زمان و فكر و محبتي مي دهد كه خرج تو شده همراه با انرژي شادي بخشي كه وصف ناشدني است. باري وقتي كسي در آن دور دورها دستخطش را بر كاغذي مي نويسد و مي گويد برسد به دست خانم... همين كافي است تا از اتفاقاتي كه در اين جهان مي افتد خوشبخت باشم.     


پي نوشت: توصيه مي كنم هر از چند گاهي براي چشيدن طعم اين لذت به دوستان خود نامه اي پست كنيد حتي كاغذي حاوي يك جمله ;) 

آي دا...

نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:55 AM توسط آیدا میرزایی| |

نمي دونم چرا تو اين تستهاي روانشنانسي - حيواني فيل ها رو بازي نمي دن. آخه من فيل ها رو خيلي دوست دارم واسه همينه كه حتي ساعت يك بعد از ظهر هم كه با جمع كردن تمام توش و توانم تونستم پلك چشم چپم رو ببرم بالا فكر كردم يكي از بزرگتريناشون از روم رد شده. اگه يكم با فيلها مهربونتر بودن شايد توي يكي از اين كتابهاي خودشناسي مي شد فهميد وقتي فيل از روت رد مي شه چيكار كني. اما ظاهرا از هيبتش ترسيدن كه جز دارو دسته ي تطابق انساني حيواني قرارش ندادن. به هرحال اگه بخوام خيلي واقع گرايانه نگاه كنم بايد بگم نسبت تحمل استخوان هيچ انساني در حد و اندازه يه فيل نيست، ‌واسه همينه كه يه نموره خورد و خاكه شير شدم. اما اونچه كه باعث تعجبم مي شه پيدا شدن يه فيل تو اتاقمه! يادمه ديشب وقتي چراغ رو خاموش مي كردم تنها موجودات مهمانم پشه ها بودن. تو اين دوره زمونه كه كسي خوانده هم مهمون كسي نميشه پيدا شدن سرو كله يه مهمون ناخوانده اونم از نوع فيلش پديده قرن بيست و يكم به شمار مياد. خوب البته كه با قدرت نيروي تفكر و با ديدن سكانس فيلم "راز" جايي كه صحبت از شعور كاثنات مي شه و اينكه بلافاصله به آرزوهاتون پاسخ مثبت نمي ده چون ممكنه در گ... فيل غرق بشين،‌ خيلي هم نبايد تعجب كرد. يا شايد هم افتخاري نقش سوسك "مسخ" رو بازي مي كنم كه اينبار زير دمپايي له شده اما يادمه اون كتاب رو سالها پيش خوندم و نمي تونه الان تاثيرش رو تو خودآگاهم بذاره البته كه حرفي تو ناخودآگاهش نيست. سعي كردم همون يه پلك رو هم برگردونم سر جاش تا شايد فيلم دوباره به عقب برگرده و خواب باشم و طور ديگه اي از خواب بيدار شم و گرنه چه ظلمي به جمعه نازنينم مي شد،‌ حيف مي شد و به درك مي پيوست. هيچ دلم نمي خواست عزيزترين روزم رو از خودم دلخور كنم. اما هيچ جوري حتي زيباترين كلاه ها هم سرم نمي رفت و هر چقدرم به عقب بر مي گشتي همينجوري شروع مي شد. چسبيده بودم به تخت اونم سر و ته!

از اينجا به بعد نويسنده احتمالا فيلش ياد هندوستان كرده چون يه قهوه تلخ درست مي كنه و وقتي كنار پنجره آسمون ساعت عصر جمعه رو نشون مي ده از قهوه و روزش لذت مي بره و اميدواره از خواب بيدار نشه!


آي دا...

نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 6:20 PM توسط آیدا میرزایی| |

" هيچ انساني آنقدر ثروتمند نيست تا گذشته خود را باز خريد كند "

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 5:36 PM توسط آیدا میرزایی| |


داستان كوچك كوتاه من از انتهاي افكارم آويزان مي شود و ليز مي خورد روي كاغذ

رنگ جوهر كه به مذاقش خوش آيد نقطه مي شود سر خط

بعد شيطنتش مي گيرد و‌ نقطه نقطه نقطه مي پرد خط پايين

مي گويد چه فرق مي كند با به نام خدا آغاز شوم يا عشق

با كلمات بازي مي كند و تا چشم مي گذارم قايم مي شود زير آخرين صفحه

پيدايش كه مي كنم گ ُرگَ م به هوا بازي مي كند از امروز تا فردا

داستان كوچك كوتاه من دردسرم مي دهد و لوس مي شود

كلمات را قورت مي دهد و شكمش باد مي كند

ناديده اش كه مي گيرم قهر مي كند، اشك هايش مي ريزد و جوهر پخش مي شود

كاغذ را مچاله مي كنم و مي اندازمش كنار

داستان كوچك كوتاه من مي خوابد لابه لاي كاغذهاي قديمي

گرد و خاك تخيل را از سر و رويش مي روبم، واقعي تر مي شود

چاي مي نوشم و دايره زرد رنگ طلايي خورشيد صبحش مي شود

تاب تاب مي خورد تا آسمان و مي پرد هوا مي شود نقطه سر خط و مي نويسد ...

داستان كوچك كوتاه من داستان دست نوشته هاي من است

 

 

آي دا ...

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 2:59 PM توسط آیدا میرزایی| |


آخرين فرزند خانواده بود. هفت سال فاصله و جنسيت مخالف با آخرين ِ قبل از او،‌ تنهايش مي كرد. ميل هايش چون دختركان هم سن و سال در پي عروسكان و خاله هاي فرضي نبود. هرچند هر از گاهي براي فرار از سرزنش هاي مادر و اتهام به انزوا رسم مهمان نوازي را براي دختربچگان ميهمانان بازي مي كرد و دل به دلشان ميداد. اما پيوسته متعهد به دوستان تنهايي و كشفياتش باقي مي ماند. شگفت انگيز تر از همه دستانش بود. اين دو يار جدا نشدني مرموز. مي گويند در سه ماهگي روح به جسم حلول مي كند اما در مورد او اين پيوند چندان صميمي نبود. به طرز عجيبي دستانش و جسمش او را به حيرت وا مي داشتند. مانند كسي كه از خواب بيدار شود و در يابد كالبد فيزيكي تازه اي دارد. چشمانش خروجي روحش بود جايي كه از آن سرريز مي شد و دستانش ورودي جهاني بود بسيار ناشناخته. سر انگشتان كدهاي جهان را به ذهنش وارد مي كرد و با حس بويايي فوق العاده اش روح جهان را در خود مي بلعيد و بعدها بوي دستهاي انسانها جزئي از شناخت او مي شد. ساعتها با سر انگشتانش،‌ كف دستش و خطوطي كه تغيير مي كردند سرگرم بود و قبليت هايشان را تجربه مي كرد با آنها گفتگو مي كرد و سعي مي كرد براي اين سوال كه آيا من درون اينها زندگي مي كنم پاسخي بيابد. روح او ديرتر از ديگران با خانه جديدش منطبق شده بود و هنوز به چيزي كه عادت ناميده مي شد خو نكرده بود. ذهن فعال و شگفت زده اش سوال مي كرد. از پنج تاي هر دست تا كوچكترين انگشت پاهايش. كم كم دست هايش هويت هاي تازه اي يافتند و بازي هايش را شروع كرد. انگشت ميانه پدر است،‌ انگشت اشاره مادر،‌ انگشت انگشتر پسر و انگشت كوچك دختر، ‌شصت كودكي به دنيا نيامده بود با فاصله در جهاني ديگر كه آروز داشت برادر و خواهر كوچكترش بشود. انگشتهاي اشاره اش خميده گي محسوسي به داخل داشت،‌ گويي مادر هميشه سر بر شانه پدر دارد. پسر شانه به شانه پدر ايستاده بود و دختر با ظرافتهايش دلبري مي كرد. قابليت هاي هركدام منحصر به فرد بود و هر كدام بدون ديگري هيچ بودند. مثلا سوم دبستان كه انگشت انگشتر دست راستش شكست نوشتن مشق ها غير ممكن شد و از آنجا كه دست راست و چپ شخصيتهاي متفاتي داشتند، جايگزين نداشتند. دست چپ از اينكه ناتواني در نوشتن داشت كمي غصه مي خورد هرچند هر از گاهي سعي خودش رو مي كرد اما دست راست هم به دليل دوري اندكي كه از قلب داشت حسادت مي كرد. اما او هر دو را دوست مي داشت و ناتواني نوشتن دست چپ در نبود دست راست او را با لذت فرار از تكاليف مدرسه آشنا كرد. همينطور كه خود را كشف مي كرد نه تنها به ظاهر بلكه با درون خود آشنا مي شد. با خيالاتش و دوست هاي خياليش، با قلبش و تپيدن هاي ناشي از شادي و غم، با ترس هاي زير تخت و لذت روياهايي كه مي ديد و باهمه اينها درمي يافت كه در درون خود چيزي نهفته دارد. دوست ديگرش آيينه بود و او را هر روز با جسم ظاهرش آشنا مي كرد اما او كم كم با عوامل ديگر نهفته اين جسم كه نفسها و تپيدن ها و لرزيدن هايش را مسبب مي شد آشنا شد. اما همچنان دستهايش سوگلي اش باقي ماند و سپاسگزار چشمهايش بود. بزرگتر كه شد دست هايش نقش هايشان را بر روي كاغذ و كلمات و بوم و رنگ تصوير كردند. سالها كمي عادت را چاشني زندگي روزمره اش كرد اما همچنان با دست هايش صحبت مي كند و سالها نشان داد كه جسمش پذيرش عجيبي در يادگاري دارد. شكستگي دست راستش با وجود گچ و درمان با يك گير خاص در انگشت بجا ماند و بر زانوي چپش دايره اي از سوختگي ماند كه تا مدتها قرص ماه و خورشيد نقاشي هاي روي پايش بود و ... زخم هاي او هرگز به تمامي نابود نشدند و هر يك اثري از خود بجا گذاشتند. حتي قلبش نيز از اين زخمها در امان نماند و با نارسايي مادرزادي اش -  در كودكي كلي ازاين موضوع كه قلبش دو تا صدا دارد به خود مي باليد -  سال به سال بر يادگاري هايش افزود. اكنون كه ديگر دوستان خيالي اش كم و بيش رفته اند تنها آيينه باقي مانده است و جسمي كه با تغييراتش هنوز لذت كشف را به او مي دهد و دستانش،‌ دستاني كه هر روز آنها را مي بيند ( دستها به لحاظ ديداري بيشتر از بقيه اعضا در ديدرس واقع اند و عدم لزوم به پوشش، آنها را عريان و بكر نگه ميدارد)...  

دكتر گفت: رگ عصبي و رگ خوني در فاصله شيار بين دو كتف بر روي هم افتاده اند و گير كرده اند،‌ اين درد ناشي از آن است. چه كاره اي؟ نقاش. با كامپيوتر كار مي كني؟ گرافيست هم هستم اما... درد نذاشت... دكتر: هنوز براي عمل زوده اما اگر باز هم درمان فيزيوتراپي را عقب بيندازي،‌ چاره اي نيست... جراحي!؟؟؟ چند باري كه پايش به آن اتاق سرد و ملافه هاي سپيدش باز شده بود احساس مي كرد در يخچال است. نمي ترسيد، نه از بيهوشي و چاقو و خون بلكه زخم هاي بجا مانده ي جسمش كه گاه هرگز التيام نيافت خاطرات خوبي برايش بجا نگذاشته بودند.

در مقابل آيينه ايستاده بود و به دست راستش نگاه مي كرد،‌ همان رفيقي كه سالها برايش نوشته بود و طرح زده بود. همان كه بار سنگين مسئوليت تنهايي اش را بر دوش داشت، همان كه بر سوراخ هاي سياه فلوتش ماهرانه مي دويد تا نفسش موسيقي شود. اكنون مانند مهتابي نيم سوزي پِ ت پ ِت مي كرد و سيمهايش اتصالي داشت! و او با هر جرقه اي مثل سگي كه پايش لاي در بماند زوزه مي كشيد... به قلب شكسته اش،‌ شانه هاي خسته اش،‌ كتف هاي بي تكيه گاهش، سر انگشت هاي ساييده شده از فشار زغال و كار، به چين كج كنار ابرويش و به تصويرش در آيينه چشم دوخته بود و لبخند مي زد،‌ زيرا او لذت درد و رنج و تنهايي را مزه مزه مي كرد،‌ او خود را مي شناخت، زيرا او و مانند او هنر زيستن را مي آموختند و بر تابلو هايي كه سر انگشتان احساسشان نقش مي زدند رنگ وجود مي پاشيدند. او سپاسگزار همه يادگاري ها و رنج ها و تنهايي ها و لذتهايش بود. او سپاسگزار دستانش بود، دست هايي كه به او آموختند زندگي يعني هنر و هنرمند يعني آشناي احساس و درد و لذت و رنج و تنهايي و عشق... اكنون او نه تنها عاشق دستهايش بود بلكه عاشق همه دستها بود،‌ دستهاي زحمتكش پدرش، دستهاي فداكار مادرش، دستهاي هميشه حامي خواهر و برادرانش، دستهاي مهربان دوستانش و بوسه هاي سر انگشتان معشوقش،  لبخند لبانش هر لحظه بيشتر و بيشتر بر صورتش خودنمايي مي كرد و دستانش بيشتر و بيشتر طراحي مي كردند، ‌طرحي از عشق و زندگي...

 

پي نوشت: - كشف دستان و قابليت هايش در نوشته، من را به ياد فيلم محبوبم ادوارد دست قيچي مي اندازد...

- طبق معمول يادم رفت امضا كنم. عكس،‌ يكي از ابتدايي ترين طراحي هايم است...


آي دا...

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 8:18 PM توسط آیدا میرزایی| |

زمان

دقايق

لحظه

زندگي

مرگ

زمان محدوديتي است كه انسان هرگز توان مقابله با آنرا ندارد،‌ او ميان تولد و مرگ  زندگي خواهد كرد...

بنجامين باتن فيلمي است كه با زمان آغاز مي شود زماني كه انسان بارها و بارها آرزو به بازگرداندنش داشته... و بنجامين باتن تنها كسي است كه با توجه به استثنا زاده شدنش بيش از هركس با درك اين محدوديت زماني،‌ گذشتن بي بازگشتش و فرصت ها و لحظاتش آشناست. هر روز براي او كه در انتظار مرگ است تولدي است، ‌مردماني كه با او هم خانه اند در انتظار مرگ اند و اين انتهاي ناخوانده آمدني است. ما در هر سكانس و بي شك در هر نفس با بنجامين از پايان به ابتدا مي رويم در خانه اي كه از ابتدا رو به پايان است. در جايي كه سايه مرگ در اتاق ها و پله ها و پنجره هايش نفس مي كشد بنجامين ياد مي گيرد كه زندگي كند،‌ زندگي كه آسان نخواهد بود. وقتي زني كه به او پيانو زدن ياد داد به او مي گويد كه مرگ هاي زيادي ازعزيزانش را خواهد ديد، خبر از رنج مي دهد و همينطور گوشزد مي كند كه " اگر ما عزيزانمان رو از دست نمي داديم چطور متوجه مي شديم كه چقدر براي ما مهم و ارزشمند هستند". فقدان پيامبر ارزش هاي داشتگانمان است. حسرت و كنجكاوي او با هر بار نگاه كردن به خيابان و كودكان در حاليكه چوب هاي زير بغل را با خود مي كشد در تقابل با سكانسي است كه دست در دست مادرش دارد و مي خواهد بداند چقدر ديگر زنده مي ماند،‌ مادر مي گويد "بخاطر چيزهايي كه داري شكرگزار باش،‌ تقريبا بيشتر از اون زماني كه انتظار مي رفت". مادر كه نقش راهنما و اسطوره وار مادرانه را ايفا مي كند كسي است كه همراه با روايت بنجامين، جملات كليدي و فلسفي را از او مي شنويم،‌ از جمله "مسير همه ما ختم به يه جا ميشه هرچند با راه هاي متفاوت". كودكي او نيز بجاي همبازي بودن با همسالان خود در كوچه و خيابان بر پشت بام و روياي پرواز مي گذرد. بنجامين مي فهمد زندگي تكرار ناپذيري رو به انتهاست. ما همراه با او در تك تك لحظات ما بين جبر و اختيار در نوسانيم ، جبر به دنيا آمدن و اختيار نسبي چگونه زندگي كردن (روايت بنجامين از صحنه تصادف ديزي به خوبي به شرح اين نسبيت مي پردازد). انسان فرصت هاي زندگي اش را مي سازد و حتي گاهي موفق به شكستن سدهاي محدوديت زمان و شرايط مي شود و با شيرجه به آب هاي كانال انگليس در 68 سالگي اين را به اثبات مي رساند. انسان شايد قادر به بازگرداندن زمان و متوقف كردن آن نباشد اما با تغيير و شكستن حصارهاي شرايط و مكاني قادر به اثبات خواسته هاي خود است. بنجامين با شرايط خاص رشد خود بيشتر از هركس به معناي ساختن فرصت هاي زندگي پي مي برد. فيلم در هر ديالوگ و هر سكانس و هر شخصيت اين نكته را ياد آور مي شود. او فرصتها را مي سازد زيرا فرصت هايي نيز از سر اجبار از او ربوده شده است و فقدان او را بيشتر به استفاده از آنچه دارد ملزم مي كند.  پدر را بر دوش مي گيرد تا لحظات ديدن طلوع را با او بسازد‌، پدري كه رو به مرگ دارد و بنجامين اينرا مي داند. و هم آن لحظاتي كه در آلاچيق به رقص ديزي نگاه مي كند و تمايل به عشق ورزي را رد مي كند پس از فقداني دوباره (‌پدرش) او را با دسته گلي از گل هاي ديزي روانه نيويورك مي كند تا فرصتي دوباره با او بسازد. او كه در ابتدا چون هم خانگان خود در انتظار مرگ است رفته رفته لحظه ها را در مي يابد ، به كشتي مي پرد و تجربه مي كند و در لابي هتلي عاشق مي شود. سكانسي كه از فضاهاي خالي هتل مي گويد بي شك به ما زندگي را نشان مي دهد كه در نفس سكوت هر لحظه از خواب غفلت انسان حضور دارد،‌ لحظه هاي زنده اي كه بيشتر نمي بينيم و از دست مي دهيم تا زندگي كنيم، هر تصوير از اين سكانس عكس ويژه اي است كه ارزش قاب كردن دارد(بادي كه در پرده مي وزه،‌ حركت موش). در روند فيلم ‌، تصاوير و چيدمان همگي دست در دست هم مي دهند تا اين جدال بي امان انسان و زمان را نشان بدهند همراه با پيامهايي كه تكرار مي شوند مانند جمله هميشگي مادر" هرگز نمي دوني چي در انتظارته..." و حتي زمان عشق ورزي بنجامين و ديزي، تصوير ساعت و صداش در ادامه، هوشمندي قطع ناپذير كارگردان در پيگيري حضور و روند زمان است. هر شات از اين فيلم يك عكس بي نظيراست و زاويه هاي دوربين و اديت شاتها هماهنگي و به هم پيوستگي و فضاسازي عالي و بي نقصي ارائه مي دهد. تغييري كه در لباسها، گريم و مكانها و دكوراسيون و همه و همه مي بينيم ردپاي گذر زمان و تغييري است كه بخوبي به وسيله كارگردان و همه عوامل گريم و لباس و فيلمبرداري و صدا انجام شده.

جايي كه ديزي در استخر با حسرت به زن ديگري نگاه مي كند با حسرت به فرصت هايي نگاه مي كند كه حادثه اي از او ربوده بود و بنجامين مي گويد " تو تصميم گرفتي يه كار خاص رو در زمان كوتاهي انجام بدي بجاي اينكه مدت هاي طولاني تكرارش كني "  و من را به ياد آن ناخداي هنرمندي مي اندازد كه مي گويد: " وقتي به انتها مي رسي بايد رهاش كني"

تمام فيلم سرشار است از ساختن فرصت ها و انتخاب هايي كه پيش رو داريم . فرصت هايي كه زندگي به ما ارزاني مي كند و اين ما هستيم كه آنها را انتخاب كنيم‌، بپذيريم و يا رد كنيم... خورشيد هر روز طلوع مي كند و هر روز غروب اما تنها قهرمان داستان ماست كه در يافته است تا به آن نگاه كند و اين لحظات را با دوست داشتگانش سهيم شود. در فيلم دوبار به نظاره طلوع مي نشيند، يك بار با پدرش كسي كه خود در جواني به نظاره طلوع نشسته و بار ديگر با ديزي. در پايان باز جبر زمان گريبانش را مي گيرد و هرگز پدري نخواهد كرد،‌ جايي كه كارولين (دخترش) كارت پستال هايي كه سال به سال برايش نوشته بود را مي خواند بغض اين جبر گلوي بيننده را مي فشارد و اشك حسرت را جاري مي كند. فيلم با لحظه اي آغاز مي شود كه دختري در زندگي رو به پايان مادرش مي خواهد فرصت اين را داشته باشد تا در آخرين آغوش به او بگويد كه چقدر دلش براي او تنگ خواهد شد. همينطور "اي كاش و آروزي" آقاي كيك وقتي از ساعتش رو نمايي مي كند به ما مي فهماند با فيلمي از لحظه ها،‌ حسرت ها، ‌فرصت ها‌،‌ جواني‌، پيري و فيلمي از زندگي و مرگ روبرو هستيم. فيلمي كه مي گويد لحظات را دريابيم... و مردي كه 7 بار با رعد و برق برخورد كرده بود مي گويد " چه خوش شانسي زنده هستي" به ما گوشزد مي كنه كه زندگي چقدر فوق العاده است چون همونطور كه ديزي مي گه" بعضي چيزها پايدارن"

بعضي چيزها مانند عشق...

و در نهايت بنجامين مي گه كه هيچ محدوديت زماني وجود نداره،‌ كافيه بخواي و شروع كني،‌ بخواي و تغيير كني و يا ثابت بموني، مي توني زمانت رو ازدست بدي و حرومش كني و يا ازش بيشترين استفاده رو بكني...

 "ما همه بچه خداونديم" جمله از فيلم مورد عجيب بنجامين باتن


آي دا...

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 11:24 PM توسط آیدا میرزایی| |


عيد

عيد كه مي آيد رسم و رسوم هم مي آيد و هر چه گشتم كه اين رسم ماهي سفره هفت سين چيست نفهميدم! خواندم و خواندم يكي مي گويد از زرتشتيان بپرس يكي مي گويد حكايت قاجاريان است و مادر مي گويد زندگي است. من اما مي گويم كدام زندگي را مي شود حبس كرد و لذت برد!؟ هر چقدر هم حافظه ماهي كم باشد تفاوت تُنگ و دريا را مي فهمد، نمي فهمد!؟ به چشمهايش نگاه مي كردم كه بي حركت نگاهم مي كرد. ماهي گلي هاي امسالمان با هر سال فرق دارند،‌ هميشه جفت مي خرم هميشه زوج. آرام مي ايستند و نگاه مي كنند، ‌نه قصد پريدن از آب دارند و نه مدام دور خود مي چرخند. صبح به صبح به صداي ماهي ماهي روي آب مي آيند تا غذايشان بدهم. عادت كرده اند ، به محيط جديد خو گرفته اند و با حافظه كوتاهشان شايد ديگر يادشان رفته از كجا آمده اند! دلم گرفت و گفتم: تو چرا اينجايي،‌ خانه تو اينجا نيست...

طبيعت

طبيعت آزاد را از ماهي مي گيريم در تنگ مي اندازيم و زمان كه مي گذرد عادت مي كند! عادت، شيطان پست فطرتي كه امان نمي دهد و به چشم برهم زدني مي شود همه زندگيمان! و زمان اين حاكم بزرگ مقتدر از حافظه مان پاك مي كند كه كه بوديم و چه بوديم و كجا و چگونه... حكايت عجيبي نيست حكايت گم شدن. با كمي دقت نظر انسانهاي بي شماري را مي بينيم كه در تُنگهاشان اسيرند و به طرز عجيبي خوشحال! عادت كرده اند به اين محيط تنگ و از ياد برده اند و بسنده كرده اند به همين و هياهو مي كنند در همان و خوشحالند،‌ چرا كه مي پندارند همين است و همان خواهد بود... حكايت من و ماست كه نمي پنداريم و سال به سال از خود دورتر مي شويم و لايه لايه ذهنمان مدفون مي شود و ديگر يادمان مي رود كه عشق چيز خوبي است و زندگي بوي نان خانگي مادر بزرگ مي داد و پشت بام ستاره داشت. نه ابرهايش باران اسيدي مي باريد و نه خانه هايش با آپارتمان مدرن شده بود! طبيعت آدمي را گم كرده ايم و در ميان تئوري ها و فرضيات و پيچيده گي هاي زمانه محيط شده ايم به دور خويش...

عكس

من و ماهي قرمز كوچولوي توي تنگ نگاهمون به هم گره خورد. به لنز دوربينم خيره شده بود و زير لب چيزي مي گفت. دوربين و كنار گذاشتم و نگاهش كردم. روي تنگ شيشه اي دست سازي كه از صناع دستي آب و خاك وطنيه ماهي قرمزي طراحي شده با خط هايي به فرض آب و دريا. ياد افلاطون افتادم و جهان مُثُل هايش،‌ دنياي واقعي ما و حقيقت هايش. و حالا ماهي هاي در تنگ افتاده به ماهي بزرگ روي شيشه نگاه مي كنند و جهانش يا ماهي روي تنگ به ماهيهاي در آب و هر كدام مي پندارند واقعيت، آن ديگري است! عكس با كادر بندي عمودي كه استواري بيشتري در خود دارد، نيمي از سر ماهي داخل تنگ و نيمي از دم ماهي بيرون تنگ را نشان مي دهد. تمام اين تصوير و تفاسيرش دوران فلسفه خواني و خاطرات كتاب هاي " راز فال ورق" ، " دنياي صوفي " و " چهار رساله افلاطون " را زنده كرد. او نيز هرگز فرضيه مُثُلهايش را به اثبات نرساند، همانگونه كه ما هرگز به واقعيت آنچه مي بينيم پي نخواهيم برد...

اكنون

مي روم تا بوي خاك را تا انتهاي ريه هايم جا دهم. تنم هنوز بوي خاك مي دهد و جنگل و ابر، گو هرگز زاده نشده ام‌. بوي جاده هاي گِلي و مرغ و خروس و شكوفه هاي درخت سيب. زيبايي و طبيعت از چهره هاي آشنا رخت بر بسته و همه مي دوند،‌ مي دوند و مي دوند در پي زندگي كه شايد همين نزديكي ها گم كرده اند. ماهي هاي امسالم آرامند، من نيز نشسته ام و نگاه مي كنم شايد روزي در پي ده كوره اي بي آب و برق و دستي كه دستم بگيرد تا در كوچه هاي خاكي با چكمه هاي پلاستيكي راه برويم در خانه ي كاهگلي جاي گيرم و سفره هفت سين خانه مان رودي داشته باشد پر از ماهي هاي سرخ و طلايي و آسماني فيروزه اي...

 

يا حق

آي دا – نوروز 88
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 10:30 PM توسط آیدا میرزایی| |


سال به سال چنان روي هم انباشته مي شود كه خواندن كتابي و گذاشتنش در كتابخانه؛ تا براي هميشه خاك بخورد... 

يك سال ديگر به مجموعه دفاتر و كتابها و خاطرات افزوده شد و با خود فكر مي كنم در پنجاه سالگي ام، اگر زمان اينچنين كه رو به حداقل گذاشته به پيشروي در نبود ادامه ندهد، با جمع  دفتر نقاشي هاي پيش دبستان و دفاتر مشق دبستان چيزي نزديك به 50 دفتر و سر هم يك زندگينامه به كتابخانه افزوده ام.

هيچ چيز نمي تواند جايگزين هيجان گشودن دفتر نو، بوي كاغذ و صحافي تازه شود. اول هر سال دفتري نو به خود هديه مي كنم. به صفحات سپيد و بي خطش نگاه مي كنم، به نرمي و تازگي برگ هايش دست مي كشم و يكبار از ابتدا تا انتها ورق به ورق، روز به روز و ماه به ماه به ناشناخته لحظاتي كه پيش رو دارم تصوير مي بخشم. دفتر سال پيش صفحاتش از برگ هاي خشك شده تاب برداشته،‌ خط خطي ها و نقاشي هاي لحظه اي، كلمات گاه خوش خط و گاه عجول و جوهرهاي رنگ به رنگ  بر سر و رويش پاشيده و جلد رنگ ِ رو باخته اش با آن لبه هاي برگشته كه خواندن مكرر سال گذشته را توجيه مي كند، لبخندي كنج لبهايم  مي آورد طعنه آميز به دفتر تازه چونانكه حكايت از سرنوشتش دارد.

كاغذهاي بي نوشتارش را بو مي كشم، در مقايسه با آنكه به پايان برده ام بوي شروع مي دهد...


آي دا...


نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 0:0 AM توسط آیدا میرزایی| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir